تبليغاتX
معاون کلانتر

معاون کلانتر

یک سبیل پر کلاغی گذاشته است. دو طرفش را هم تابانده به بالا. هر چند کلمه که با من حرف می زند، انگشت شصت و اشاره ی دست راستش را چسبانده به هم، می گذارد وسط سبیلش و با فشار، به دو طرف  از هم بازشان می کند . باید پذیرفت سبیل خفنی برای خودش دارد. آدم را یاد اصطلاح" سبیل در رفته "می اندازد.  سن و سالش حدود سی و پنج شش سال باید باشد. یک کتاب کت و کلفت روی میز، کنار دستش گذاشته و دفتر یاداشتی چیزی جلویش باز است. عنوان کتاب را می خواهم بدون آنکه جلب نظر کنم، بخوانم. خیلی کار بدی است که آدم بخواهد دزدکی ببیند کسی چه می خواند ولی من مطمئنم که ته دلش غنج می رود تا بپرسم اسم کتاب چیست؟ اسمش آهنگ در شعر فارسی یا همچین چیزی است و شفیعی کدکنی نویسنده اش است.

 طرف هر جمله که می گوید یک نیم بیت یا اصطلاح ادبی بین کلمات انتخابی اش می چپاند. می خواهم بگویم حسابی پر طمطراق حرف می زند و آدم را مجبور می کند در کنارش خیلی مراقب نحوه ی حرف زدنش باشد. به وضوح تاکید خاصی در کلامش وجود دارد که ادیبانه سخن براند. مثلا الان دارد می گوید یکی از شعرایی که من اسمش را تا حالا نشنیده ام، دیوان شعری از دوانین خود به ایشان  به رسم یادگار تحفه داده است. تن صدایش مثل مجری های رادیوست وقتی عمدا صدا را توی گلو می اندازند و شعری حماسی می خوانند. نیم ساعتی از آشنایمان که می گذرد می فهمم طرف یک پا شاعرست برای خودش و حتی چندین کتاب شعر چاپ کرده، شعر نو، غزل، ترانه و...

کم کم احساس می کنم دیر شده باید به اتاقم برگردم و این شاعر گرامی را توی کتابخانه ی اداره ( منظورم همان اتاق شش هفت متری است که یک کامپیوتر و چهار قفسه کتاب و دو تا میز دارد) تنها بگذارم. دارم خودم را جمع و جور می کنم که آهنگ   Outlandish/callin uبه گوشم می خورد، با تعجب به دور و برم نگاه می کنم، تا شاعر دوست داشتنی دکمه ی موبایلش را می زند و با همان صدای دورگه می گوید بفرمایید، آهنگ قطع می شود. با خودم می گویم کاش می گذاشتی چند ثانیه بیشتر طرف پشت خط می ماند تا ما هم حالی می کردیم با این موزیک.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 19:18  توسط چه فرقی دارد!  | 

یک پیپ چینی دارم. از همان پیپ های ارزان قیمت که توی سوپرمارکتها می توانی 2500تومان بخری. معمولا با یک جعبه ی مقوایی تحویلت می دهند. توی جعبه اش یک پایه مخصوص پلاستیکی شفاف دارد که آدم می تواند وقتی کارش تمام شد، پیپ ارزان قیمتش را روی آن سوار کند تا یک وری هر جایی  نیفتد. من پایه ی پیپم را بیشتر از خودش دوست دارم. چون پز خوبی به پیپ می دهد و از دور به نظر نمی آ ید پیپ زپرتیی باشد و مهمتر اینکه زن آدم هی نمی تواند غر بزند که توتونهای سوخته روی میز یا چه می دانم روی فرش ریخته. دو سه روز است که این پایه ی دوست داشتنی گم شده است ، هر جا را که به فکرم می رسید گشته ام و پیدایش نکرده ام. خیلی بد است که آدم همچین چیز خوش پزی را گم کند. حالا پیپم دمش را روی پاکت توتون کاپیتان بلک طلایی گذاشته و سرش را کج کرده و طوری خوابیده که فکر می کنم با من قهر کرده است. شاید دارد در همان حال با خودش می گوید من چه آدم بی فکری هستم که او را از دوست و ژستش دور کرده ام. ممکن است به همین دلیل سرناسزگاری گذاشته و بد روشنی می کند، وقتی هم روشن می شود مثل قبل کوک نیست و خوب کام نمی دهد. دلم برای خودمان می سوزد. به نظر باید بروم و پیپ تازه ای بخرم و قبل از آنکه با من دمخور شود پایه اش را بردارم و به این یکی بدهم. بالاخره هر چه باشد پیپ جدید هنوز روی پایه سوار نشده و نمی داند چه اعتماد به نفسی به او می دهد. خدا را چه دیدی؟ شاید هم این پیپ دل شکسته را باز نشسته کنم و با پیپ تازه ام صفا کردم. به هر حال از قدیم گفته اند نو که به بازار می آید، کهنه دل آزار می شود.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 17:19  توسط چه فرقی دارد!  | 

 

"از من بگذر" اسم یه تصنیفه که با صدای علیرضا قربانی گوش دادم. نمی دونم شاعرش کیه  و اینکه قبل از آقای قربانی کسی اونو خونده یا نه و حتی نمی دونم آهنگسازش کیه؟ هر چی هست یه جورایی دلنشینه. همین جوری خواستم بگذارمش اینجا 

غمگین چو پاییزم از من بگذر

شعری غم انگیزم از من بگذر

سرتا به پا عشقم دردم سوزم

بگذشته در آتش شب چون روزم

بگذار ای  بی خبر بسوزم

چون شمعی تا سحر بسوزم

دیگر ای مه به حال ِخسته بگذارم

بگذر و با دل ِ شکسته بگذارم

بگذر از من تا بسوز ِدل بسوزم

در غم این عشق بی حاصل بسوزم

بگذر تا در شرار من نسوزی

بی پروا در کنار من نسوزی

همچون شمعی به تیر ِ شبها

می دانی عشق ما ثمر ندارد

غیر از غم حاصلی دیگر ندارد

بگذر زین قصه ی غم افزا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 23:14  توسط چه فرقی دارد!  | 

 

من که می گویم اینها یک مشت چرندیات است که طرف نشسته احتمالا خیلی هم حالش بد بوده و حسابی هشتش گرو نه ش بوده و از سر ناچاری تمام وجناتش را چلانده و در نهایت از خودش صادر کرده است تا بتواند کتابی، چیزی بنویسد و از فروشش به آدمهای درمانده، به نوایی برسد. چند وقت پیش خانمی از همکاران سابقم یکی را برایم ایمیل زد. یکی از همان اصولی که انسان محترمی زور زده و نوشته. همانها که به آدم می خواهد بگوید که زندگیت دست خودت است و از این جور اراجیف. اصل  10 به 90 یا همچنین چیزی. این اصل می گوید ۱۰ درصد اتفاقات زندگی در اختیار آدم نیست و درباره ی آن نمی تواند کاری انجام دهد ولی ۹۰ درصد اتفاقات زندگی دست خود انسان است و می تواند بر آنها کنترل داشته باشد. می بینید چقدر ساده است! یعنی می خواهم بگویم هر آدم کودنی این واضحهات را می داند و دلیل ندارد برود و پول بابت چیزی بدهد که خودش می داند و از همه مهمتر اینکه  کسی به آن عمل نمی کند، حتی خود نویسنده یا گوینده . چون اگر قرار بر عمل کردنشان بود که دنیا اینقدر جای مزخرفی نمی شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 17:17  توسط چه فرقی دارد!  |